150.00؋
Availability: 13 In Stock
منوچهر فرادیس

... بعد از خداحافظی با مهمان داران٬‌ منتظر ورود به دکه ای هستم که باید به گذرنامه ام خروجی بزنند٬‌ آنجا دوباره افسر جوانی با اکراه و وقت کشتن خروجی میزند و منی که کتاب های بسیاری در بکس روی شانه ام دارم خسته میشوم و نمی توانم تحمل کنم. هی بکس را بگذار زمین و با رفتن یکی به جلو٬ بلند کن و یک متر پیشتر بمان.

سر انجام میرسم به مقابل دکه و افسر جوان که با کبر و غرور گذرنامه ام را میگیرد و نگاهی از سر حقارت می کند. در گذر نامه ام تنها نوشته شده:‌ منوچهر...
میگوید:‌ ((آقا منوچهر! ایران برای چی آمده بودی؟))

با جدیت می گویم: ‌((از طرف رای زنی فرهنگی تان دعوت شده بودم.))
دوباره می پرسد: ((شغلت چیست؟))
برای نخستین بار بعد از نزدیک به ده سال سروکار داشتن با کتاب و ادبیات و رمان و نوشتن و بعد از چاپ سه عنوان کتاب برای نخستین بار می گویم: ((نویسنده))

چهره افسر کمی تغیر میکند و با اندکی مهربانی می گوید: ((سفر خوش.))
لااقل این سفر خوش گفتنش٬ دلم را کمی خوش میکند و دیگر خسته گی مضاعف نمیشود.

از آسمایی تا دماوند

Just added to your wishlist:
My Wishlist
You've just added this product to the cart:
Go to cart page