239.00؋
Availability: 7 In Stock
رهنورد زریاب
۲۰۵ صفحه
 
دیگر تنها شده بودم. من و یلدوز تنها شده بودیم. در خانه و در آن باغ بزرگ٬ دیگر کسی نبود جز من٬ یلدوز و آن باغبان پیر که همه روزه٬ برگ های ریخته درخت ها را جارو می کرد و ترانه های مردمی توره را برای خودش می خواند. یلدوز٫ افسانه یی تر شده بود؛ جادویی تر شده بود. می پنداشتم که او٬ وزن ندارد. می پنداشتم که در هوا راه می رود. می پنداشتم که از در و دیوار می گذرد. چهره اش٬ روز به روز٬ مهتابی رنگتر می شد. می پنداشتم که از جنس ابر است. مانند پاره ابری بود که لباس های ترکمنی به تن و زیورهای ترکمنی به سر و دست و گردن داشت و این سو و آن سو می رفت.

درویش پنجم

Just added to your wishlist:
My Wishlist
You've just added this product to the cart:
Go to cart page