239.00؋
Availability: 6 In Stock
رهنورد زریاب
 
۲۱۵ صفحه
آواز سنگین و پر طمانینه خر٬ خاموش و کرختش ساخت: نی سلیمان٬ نی. راز وجود دارد... راز بزرگ وجود دارد. شما فریب خورده اید. آن شاعر با آن قصه اش٬ شما را فریب داده است... فریب داده است!
سلیمان٬ با لکنت٬ گفت اما... اما٬ توکه می گفتی رازی وجود ندارد...
می گفتی... می گفتی که هیچ رازی وجود ندارد! نمی گفتی؟
آواز خر٬ همان گونه٫ سنگین و پر طمانینه بود: من اشتباه می کردم٬ سلیمان... من اشتباه می کردم. آن روزها٬ روزهای دیگری بودند و امروز روز دیگری اسم. آن روزها٬‌من اشتباه می کردم... اشتباه می کردم!
سلیمان بار هم٬ بریده بریده گفت:‌ آخر... آخر٬ یعنی چی... یعنی چی؟
یعنی آن راز.. آن راز بزرگ٬ آدمیان را فریب می دهد... با حیله های عجیب و رنگارنگ٬‌ فریب می دهد تا کسی در جستوجوی آن نبراید...
کسی در جستجوی راز بزرگ نبراید٬ اما... اما٬‌ آن راز پابرجاست...
هم چنان٬ پابرجاست! به چشم های سلیمان خیره شد و با لحنی که روشن نبود شوخی آمیز است یا جدی٬ پرسید: خوب٬ آدمیان اینجا٬ روی این زمین٬ چی مار می کنند... از بهر چی آمده اند و از بهر چی پس می روند؟ و... زمان... این زمان چی است که همه چیز را می خورد و می بلعد؟

سکه که سلیمان یافت

Just added to your wishlist:
My Wishlist
You've just added this product to the cart:
Go to cart page