386.00؋
Availability: 11 In Stock
نادرشاه نظری

... فاضل سخنم را قطع کرده به سمت دروازه ی باغ دوید.
دروازه در حدود بیست متر از ما فاصله داشت. وقتی پشت دروازه رسید٬ با عجله از سوراخ آن به بیرون نظر انداخت و عاجل به طرفم دویده و فریاد زد٬ ((نیلا٬ چادرت را پوشیده زود از باغ فرار کن. چند نفر ما را تعقیب می کرده و اکنون پشت دروازه باغ کمین زده اند.
من از دیوار باغ فرار میکنم٬‌تو سعی کن هویت من و خودت افشا نشود و یک رقم خود را از باغ بیرون بکش.))

من از بیم و وحشت مو بر اندامم راست شد و فوری صورتم را با چادرم پوشانده طرف دروازه دویدم تا خارج شوم. به محض این که دروازه را باز کردم٬‌دیدم جمعیتی در حدود سی نفر اطراف دروازه را احاطه کرده فریاد زدند: ((بگیرید که آمدند!))

همه مثل سگ های هار و خیره٬ به سویم حمله کرده٬ از دامن چادرم محکم گرفتند. چون زن زنا کار از دید آنها نجس و گثیف بود؛ بدنم از دسترس شان محفوظ ماند. برای  این که از خود  دفاع و واکنش نشان میدهم٬ مثل مار زخمی؛ دور خود پیچیده و طرف آنان حمله می کردم.


عشق و انتحار

Just added to your wishlist:
My Wishlist
You've just added this product to the cart:
Go to cart page