279.00؋
Availability: 16 In Stock
حسین فخری
 
۲۰۷ صفحه
آخریت مرمی های ماشیندار به گوشه و کنار عمارت وزارت مخابرات و ساحه های پیرامون آن اصابت می کنند. و گرد و خاک و توته های شیشه ها را به هر سو می پراگنند. خورشید در پس کوه های شیردروازه و اسهمایی کم کم ناپدید میشود. آسمان بالای شهر به تیرگی می گراید. با وحشت و شگفتی به اطرافم خیره گشته ام. در ابتدا به حدی آشفته ام که چیزی را به درستی نمی بینم. تنها جیری را که میبینم و میشنوم٬ عظمت این جنگ و زد و خورد مخوف است. گوشم به زنگ موبایل است که صدایش را بشنوم و چشم هایم را به دروازه وزارت و جاده های اطراف که چه وقت چهره زیبای شیما پدیدار می گردد. تا به سویش بدوم و با یک جست او را در آغوش بگیرم و خدا را شکر کنم که دوباره او را سلامت میبینم. اما لحظه ها می گذرند و به چه سنگینی و تلخی و نمیشود که نمیشود. سر انجام صبرم تمام میشود و حرکت میکنم به سوی ده افغانان. آن چنان احساس تلخ و تند و سراسیمگی شدیدی وجودم را فرا میگیرد که هی به خود میگویم٬ عجب خریتی کردم و رفتم خانه خاله. کاش این حماقت را به خرچ نمی دادم...

پدر دوباره گریست

Just added to your wishlist:
My Wishlist
You've just added this product to the cart:
Go to cart page